تبليغاتX
ĦΞLL 2!DΞ2














افسوس
همانگونه كه افتان و خيزان از تو دور مي شوم
همه را تنهاي تنها در اتاقي لبريز از بي سرانجامي احساس مي كنم
در فكر خويشتن
انگار راه فراري از اين ترس نيست
افسوس
من تنها و متروكم
تصوراتي از عشق و نفرت
هارموني زيباي رنگها در پس چشمانم
پس ماندهاي قه قهه هاي مرگبار
انعكاس نعره هاي خاموش
آرزو مي كنم كاش هرگز اين را نمي دانستم
كه هيچگاه نمي دانستم كه.....
نگاهي به لحظات مرده
و باز خاطرات مرا مجازات مي كنند
گاهي همه دردهايي را كه ديده ام به ياد مي آورم
گاهي متحير مي شوم از شايدها
گاهي از بایدها مايوس مي شوم
لاجرم به سوي هر آنچه كه بوده ام در زمان پيش مي روم
شيريني مرگبار، طعم ناب تقدير
از ديروز نمي توان گريخت
ما مسخ يافتن پاسخ هستيم
مي دانم كه راهي هست
فرداهاي من مقرر نيست
براي مد درياي واژگون من
اما افسوس
              حتي يك نفس بدون حسرت زيستن را نياموختم

*به ثبت رسیده در: شنبه نهم آبان 1388،14:23 توسطĦΞLL 2!DΞ2 ĦΞLL 2!DΞ2~~ ~~>

تقدیم به بهترینم....

 

 

 

چشمانم را ميبندم
لگام گسيخته افکار سرکش خويش را
به دست سرد باد رويا ميسپارم
نفسي از ته تاريکي شبهاي فنا
تا شفق روشن سکناي دل عاشق من
انگار که مستم
لبريز از احساس طراوت
سبکُ شادُ خرامان
مشغول به پرواز
در عطر خوش بهشت زيباي نگاهت
انگار که هستم
يادت وحشت بودن در سرديِ آغوش فغان را به انکار کشانده
ديگر قفسي در دل دنياي منِ زخميِ مهجور نمانده
تاريکي اگر هست به مانندِ گواه افق روشن فرداست
دم آسودگيِ اين دل مجنون همينجاست
چه زيباست
آن روز که بر گيتيِ دوار خدا چشم گشودي
روياي بهار از گلُ گلسار ربودي
آهنگ خوش ترنم عاشقیِ قصه ی باران
روی ماه نفس بهشتیِ فصل بهاران تو بودی
رويا اگر هست.... پندار پر از لذتُ شيرينِ تو زيباست
زيباترين منظر رويا... در لمس تن خنده خوش عطر تو پيداست
انگار که خوابم
در شب تاريکُ پر از حسرت دلدادگيَت سرخوش فردا...
انگار که در کوير پر آتش تو
سوخته از هر دمِ جانکاه نيابيدنِ تو
                              مستِ سرابم.....

*به ثبت رسیده در: دوشنبه بیست و دوم تیر 1388،5:0 توسطĦΞLL 2!DΞ2 ĦΞLL 2!DΞ2~~ ~~>

فکر کن،
بدون احساس!
تکرار کن،
انکار کن،
بنگر به درون ویران خویش،
بنگر به لحظه ها،
به دیروز،
به امروز،
به فردا،
خنده ها اجبار نبود!
گریه ها اصرار نبود!
بنگر به احجام خالی از معنا،
به دیوار،
به اشکال،
به رنگها،
به بی شکلی و به بی رنگیِ فردا!
وَهم و تلقین کجا،
سردیِ مسخ دل آزار تکرار کجا،
من کجا،
یار کجا،
دل سرخ من پر آتش عشق،
دل خاکستری یار کجا،
روز و رویا،
شب و نفرین،
صبح وبیداریِ سنگین،
ظهروعطشِ نابِ دل آلوده و رنگین،
داد از غروب...
تنگیِ بی فرجام دل خسته وغمگین،
نگاه من در آب،
نگاه آب به ماهیِ تنگ سراب،
نگاه من در من،
نگاه بی مهر فریاد به خواب،
ای یار که بر باور درد من منفور گواهی،
ای عشق که پیکر بی جان من خسته ی محکوم نگاهی،
ای بوی خوش نسترنِ و کوکبِ رویا،
ای مستیِ بی حد منِ سرخوش شیدا،
بار دگر،ای سکوتِ پر مهرو دل آسودگیَم،
ای ناز تمنای پر احساسِ غم خستگیم،
ای صورت گلگونِ پر از سرخیِ بی حد شقایق،
دریاب مرا در قفس طلسم این زهر دقایق!

*به ثبت رسیده در: دوشنبه یکم تیر 1388،0:47 توسطĦΞLL 2!DΞ2 ĦΞLL 2!DΞ2~~ ~~>

 

انتظار،
لحظه را بوییدن، 
نفس را چشیدن، 
 سکوت را بلعییدن، 
بیشترین تکرارِ الانِ من است
خام ترین افکار،فرجامِ بی بُعدیِ هر آنِ من است
باطنِ دروغ..کالبُدِ اسرار... در زیر تیغ تشریحِ افکار من است 
انگار بر تک تکِ روزهای رفته بوسه ی مرگ را باید زد
هَزیان، شیواترین اقرارِ من است 
انگار تلاطمِ بی موجِ احساسم را بر افقی به وسعتِ یک نقطه
دوخته ام که روزنه ایست از تاریکی به تاریکی
آغوشِ بازِ ذهنِ بیمارم، مرا به کدامین سو می خواند..... نمی دانم
هرچه را که لحظه بر من کرده است روا، نمی خوانم
غلیظ ترین شهدِ حسرت را بر کامِ آرزوهایم می چشانم
سردترین آتشِ دعوت را که بر دلم افروخته، از درونِ خویش می رانم
 چه کسی تیمارِ سودای دلم را بهانه کرد؟
چه کسی خنجرِ مهربانی را به سوی قلبم روانه کرد؟
ندانسته نمی پرسم و می دانم در آن نیمه ی نا پیدای ماه جوابم واضح است 
ترس، چکیده ی ناب ترین پویشِ الانِ من است
در خود می نگرم، صادق ترین نگاهم به خویش مرا باز به تکرار فرا می خواند 
انگار که تکرار، حرمِ نفسهای من است
تکرار مشتِ خالی از پر بیدلی های من و تنها راهِ رهایی از ترسِ مجازاتِ احساسم بود
باز باید گفت و باز باید سرود... چه کسی دروغِ تلخیِ عشق را بهانه بود؟

*به ثبت رسیده در: جمعه بیست و دوم خرداد 1388،22:0 توسطĦΞLL 2!DΞ2 ĦΞLL 2!DΞ2~~ ~~>

صدایم کن...
تا ابـــد...تا آن سوی ماورا
نگذار کلام محبت در قلب های ما اسیر نا مهری گردد
صدایم کن...
نفس نفس در این قفس
بگذار پرواز دلهایمان به اوج هستی،رو به دلدادگی رسد
صدایم کن...
به یاد من...به یاد ما
 نگذار آغوش بی دادِ سیاهی های غم آفاق عشقم را براندازد
شب...
سکوت...
نبودِ تو...
وفورِ درد...
حسرتِ آه... 
طغیانِ دل...
سینه ی خیس از اشکِ یک مرد...
پر از فریادِ بی صدا...
مبهوتِ آن سنگِ دلربا...
به زیرِ لب،زمزمه ی خدا،خدا...
چه سرخ،چه زرد سزای عشاقِ زمان...
چه مانده از رویای ما...
برای من،برای تو...
جز آهِ ســـرد...
که گرما بخشِ سرمای سکوتِ هر شبِ منه...
دستانِ من یک خواهشه...
نگذار ازت جدا بشه...
نگذار که این همه نگاه...
از منِ تشنه ی امید
به صبحِ روشنِ چشات
سرد و سیاه...
لبریزِ آه...
پر شه زِ خامیه خیال.

*به ثبت رسیده در: دوشنبه هجدهم خرداد 1388،22:14 توسطĦΞLL 2!DΞ2 ĦΞLL 2!DΞ2~~ ~~>


با کدامين آتش بايد سوخت
چشم به کدامين افق بايد دوخت
در آن دم که سايه فرا گرفته است مرا
وز طغيان خاموشي لحظه سرتاسر روشنيِ فردايِ مرا کرد فنا
در پس دل
در پس ذهن
در پيِ روشنيِ کدامين آفتاب بايد بود
در پيِ آه دل افروختگيم
در پسِ سوختن از سرديِ بيرحمِ سکوت
چه کسي يافت وجود
چه کسي سرديِ شبهاي زمستانِ مرا
با گرميِ دستانِ بهارش پرُ انباشته کرد
چه کسي در پیِ نجواي دلم يافته درد
چه کسي از پيِ اين همه صدا
نبضِ دل سوختگيِ حسرتِ فريادِ مرا باور کرد...

*به ثبت رسیده در: دوشنبه هجدهم خرداد 1388،4:6 توسطĦΞLL 2!DΞ2 ĦΞLL 2!DΞ2~~ ~~>

→↑ĦΞLL 2!DΞ2→